کبری:

صبح که از خواب برخاستم، نسبت به دیشب بهتر بودم ولی نه اینکه کاملا خوب شده باشم :)

اندکی برای آزمون فردا خواندم ولی کند پیش می‌رفت. همه‌چیز کند پیش می‌رفت. به قول الف هرچقدر به آزمون نزدیک‌تر می‌شوم، سرعت خواندنم افزایش پیدا می‌کند :)))))) باید بگویم این یک حقیقت تلخ است.

با پاری در سر و کلهٔ هم می‌زدیم و می‌خندیدیم. وقتی می‌خندد، اصلا همین که چهره‌اش را موقع خندیدن تصور می‌کنم، کافی است تا از خنده منفجر شوم :))))))))

تازگی‌ها به او گفته‌ام که شبیه کبری است. کبرای خواب و بیدار را می‌گویم. همان که هم‌بازی عیسی بود. البته که به راستی شبیه نیست ولی خب می‌خواستم اذیتش کنم🙂💉

اما او ناراحت نشد. خندید و خندید، پا به پای من خندید و ادایش را درآورد:

و ما هم هربار مثل دیوانه‌ها از خندیدن پخش زمین شدیم :))) آنچه پاری گفته است را کبری همان وقتی گفت که اصغر کوپک برای بار دوم به خانه‌شان آمد تا از آنها اعتراف بگیرد. این را گفت و دوان دوان از پله‌ها بالا رفت.[امیدوارم توانسته باشم اندکی راهنمایی کنم که چطور دنبال آن تیکهٔ فیلم باید بگردید]

امشب پاری و خاله‌ام رفتند و من دلم گرفت ولی در عین حال انگار که دوباره حریم شخصی و فضای امنم را به دست آورده باشم، انگار که راحت شده باشم، خوشحال بودم :)