Zwischentest:

از خواب که برخاستم، تنها بودم؛ تنهای تنها. البته این چیز بدی نبود، امروز نبود. ظرف‌های دیشب را شستم تا وقتی مامان آمد، حس بدی نگیرد و هم‌چنین سرم غر نزند.

امروز به چیزهای خوبی می‌اندیشیدم. چیزهایی که لبخند می‌آورد روی لبانم و باعث می‌شود امیدوار باشم.

یک قسمت از یک دورهٔ دوست داشتنی را دیدم؛

سپس یک‌سری از کارهایم را نوشتم🥰 و چسباندمش روی در اتاقم تا جلوی چشمم باشد.

یک‌سری فایل صوتی دربارهٔ کسب درآمد شنیدم و چقدر صدای گوینده‌اش گرم و صمیمی بود. طوری که آدم می‌خواست همینطور دنبالش کند💚 البته من که خیلی وقت است او را دنبال می‌کنم. خانم رئیس بودن حس خوبی دارد :)

امشب ناگهان دلتنگی به من هجوم آورد و اندکی گریستم. از این گریه‌های یهویی. به نظر خودم زندگی پر فراز و نشیبی داشته‌ام. دلم می‌خواهد یک‌سری از آدمها را بغل کنم. شاید این یکی از خواسته‌های خیلی مهم من قبل از مرگ باشد :) می‌خواهم به آنها بگویم ادامه دهند و هر روز بکوشند حتی یک درجه بهتر از دیروزشان باشند. بیشتر لبخند بزنند و کمتر سخت بگیرند. هرکسی که مرا واقعاً دوست داشته باشد، حتماً این‌کارها را می‌کند :) چنین شخصی می‌رود پیش یک تراپیست خوب تا افسردگی‌اش را درمان کند. ساعت خوابش را درست می‌کند. به خلاقیتش اجازهٔ شکوفا شدن می‌دهد و با آدم‌ها مهربان‌تر و با درک‌تر رفتار می‌کند. البته مهم‌ترین چیز این است که مرا هم از یاد نمی‌برد :) خودخواهی جالب توجهم!

فردا امتحان دارم و نگرانم. نمی‌دانم چطور پیش می‌رود...