اعتیاد به شبکه‌های اجتماعی:

این روزها خیلی یادم نمی‌ماند روزهایم چطور می‌گذرد. طوری که وقتی به عقب می‌نگرم، تنها و تنها رویدادهای عادی می‌بینم و نه چیزی چنان خاص که بتوانم روایتش کنم.

اما در هر صورت باید بگویم دیشب شب بدی بود. و شدید‌ترین چیزی که در خودم حس می‌کردم، خشم و ناامیدی.

امروز صبح در حالی که دوباره تمامی آهنگ‌هایم برایم تکراری شده بودند، بیدار شدم و تصمیم گرفتم چیز تازه‌ای بشنوم: یک اپیزود دربارهٔ Social media. اینکه چطور در این جهان هر شبکهٔ اجتماعی می‌کوشد توجه آدمیان را به سوی خودش جلب کند. اینکه از چه ترفندهایی بهره می‌برد. اما نکته اینجاست که این برای آنها پول می‌سازد و برای ما هیچ. بنابراین آدم عاقل توجهش را ارزان نمی‌فروشد. همچنین ویژگی‌های معتادان به Social media برشمرده شد. دردناک است... به خصوص وقتی که آدم باید پیش خودش اعتراف کند یک معتاد است. اما آری، اعتراف کردم. مدت‌ها پیش هم اعتراف کرده بودم. این چیزی نیست که بتوان از آن گریخت.

وقتی می‌خواستم آماده شوم که به کلاس بروم، عطر جدیدم را به خودم زدم. نمی‌گویم عاشقش هستم ولی دست کم می‌توانم اعتراف کنم مثل سفارش آنلاین قبلی‌ام از بوییدنش حالت تهوع نگرفتم. همین هم خیلی خوب است.

دیشب داشتم در مورد یک‌سری عطرها در اینترنت می‌خواندم. خیلی جالب است. حتی موادی که در آنها به کار می‌برند، آدمی را به شگفتی وا می‌دارد. آه دختر! فکرش را بکن! یک‌سری گیاهان تنها در یک سری جاهای خاص می‌رویند و بعد آنها را در عطرها به کار می‌برند‌. مثلاً چوب صندلی که در هندوستان می‌روید🥰 آن را حتی در عودها هم استفاده می‌کنند.

استاد می‌گفت شیرینی‌هایتان کو؟ البته که روی صحبتش با افرادی بود که آزمون داده بودند و قبول شده بودند. وی همچنین افزود که پیش همکارهایش خجالت می‌کشد. چرا که آنها هرروز با دستی پر از شیرینی از کنارش رد می‌شوند و استاد تقریباً هیچوقت هیچ چیز در چنته ندارد :))) روشن است که شوخی می‌کرد. اما بچه‌ها واقعاً رفتند شیرینی خریدند و با هم خوردیم :))))