55
دیدار با دوستان در پارک:
دیدید کنار بعضی آدمها چقدر راحت هستید و حتی اگر سالها آنها را ندیده باشید باز هم حرفهای زیادی برای گفتن دارید و انگار نه انگار که مدتها حتی یک کلمه با هم نگفتهاید؟
اما در عوض برخی آدمها هم هستند که حتی اگر هرروز با آنها بروید و بیایید آن حس راحتی را ندارید. همهاش دنبال حرف مشترک میگردید و سکوتهای سنگینی میان شماست.
این شاید نشان میدهد که شما با برخی آدمها همفرکانس هستید و با بعضی نه. ارزشهایتان با برخی یکی است و با بعضی نه.
امروز یک قرار دوستانه در پارک داشتم؛ با دوستانی دیرینه که چندین سال ندیده بودمشان...
خوش گذشت. هرکسی داستان زندگی خودش را تعریف میکرد. اینکه چه مسیری را رفته است و چطور فکر میکند. چه تجربههایی به دست آورده است و آیندهاش را چگونه میبیند.
امروز تلخی میکردم و اعصاب نداشتم اما این تلخیها باعث خندهٔ آنها میشد تا تلخ شدنشان. انگار من به راستی نمکدان جمع بودم🤔 با خودم میاندیشیدم نکند میباید سرسنگینتر رفتار میکردم؟ نکند بعد از اینهمه مدت با خودشان فکرهای بدی دربارهام بکنند؟
همهچیز خوب بود تا اینکه گوشیام را در ماشین دوستم جا گذاشتم. حس بسیار بدی بود. در خانهٔ ما من به تنهایی بار این غم بزرگ را به دوش کشیدم :) گریه میکردم و نمیدانستم چه کنم. حدود نیم ساعتی همینطور آشفته بودم. تازگیها هروقت موقعیتی پیش میآید که به هم میریزم، یاد موی یخیام میافتم و بیشتر به هم میریزم :) چقدر خوب که الف بود وگرنه سختتر میگذشت.
درسهای امشب:
1. شمارههای حیاتی زندگیتان را به ذهن بسپارید. گوشی وسیلهٔ قابل اعتمادی برای نگهداری شمارهها نیست.
2. بهتر است یا لباستان جیب داشته باشد یا یک کیف با اندازهٔ قابل قبول که گوشیتان را درونش بگذارید و زیپش را ببندید. خلاصه بیشتر حواستان به گوشیتان باشد.
شاید نوشتن شمارههای حیاتی در دفتر تلفن هم ایدهٔ خوبی باشد اما اگر در خیابان گیر کنید و به خانه نروید چه؟ آنوقت تنها چیزی که دارید، حافظهٔ خودتان است.
نمیدانم چطور اینهمه سال به گوشی اعتماد کرده بودم. آن لحظهای که گوشیام را نیافتم و یخ کردم، لحظهٔ وحشتناکی بود. به این میاندیشیدم که چطور به دوستم دسترسی پیدا کنم و به او بگویم که گوشیام جامانده است؟ موقعیت را میبینید؟
شاید با خودتان میگویید چرا به گوشی خودم زنگ نزدم؟ روشن است. چون بیصدایش کرده بودم و عملا فایدهای نداشت✌🏻