49
جهانبینیِ امروزِ من:
دریافتهام که چهرهٔ یک آدم افسرده را هرگز نمیتوان از شدت شیرینی لبخندهایش تشخیص داد :)
همچنین دریافتهام من همیشه زیادی سخت میگیرم. مثلاً اگر به کسی بگویم با اولین حقوقم برایش هدیه میخرم، آنقدر این را برای خودم تکرار میکنم که پس از گرفتن نخستین حقوقم حتماً اینکار را بکنم. این در حالی است که اگر کس دیگری این را به من بگوید، به آن عمل نمیکند :) و حتی یادش هم نیست.
دریافتهام که روی عهد و پیمان کسی حساب باز نکنم. البته آدم گاهی مجبور میشود که حساب باز کند. اما تا جای ممکن، همهٔ حرفها را باد هوا میپندارم مگر آنکه خلافش ثابت شود.
یکسری چیزها گفتن ندارد. مثلاً در مثال قبلی خیلی قشنگ نیست که آدم برود به طرف بگوید فلانی، راستی یادت میآید قرار بود نخستین حقوقت را کنار هم خرج کنیم؟ یا قرار بود برایم هدیه بخری؟ اصلا بحثِ هدیه نیست. من نیازی به هدیهٔ هیچکس ندارم. بحث، بحثِ اهمیت دادن است. انگار این حس به آدم دست میدهد که طرف برایش هیچ ارزشی قائل نیست و فقط حرف مفت زده است.
ثانیا فکر میکنید پس از گفتن این حرفها طرف چگونه رفتار میکند؟ تازه حق به جانبتر هم میشود و میگوید: من اینگونه هستم. اصلا کاش نمیگفتم که اینکار را میکنم تا بدقول هم نشوم! این آدم گویی میخواهد صورت مسئله را پاک کند. بدون آنکه ذرهای پشیمان شده باشد... اینهمه گستاخی به راستی باورپذیر نیست!
چیز دیگری که آموختهام این است که آدمها به درد لای جرز دیوار هم نمیخورند. حتی عزیزترینشان :) پایش بیفتد تو را به خانوادهشان میفروشند. منطقی هم هست دیگر، بله؟
انتظار معرفت هم از کسی نمیتوان داشت چون همانطور که گفتم یک گلابی بیشتر به تو سود میرساند تا آدمها. دوست دنیای مجازی و واقعی هم ندارد.
وقتهایی که اینگونه میشوم، رفتارم چه مجازی و چه حضوری با آدمها تلختر میشود مثل زهرمار.
یادم آمد امروز هم گریههایی که در خواب آغاز شده بود به بیداری کشیده شد. حسش عجیب است ولی تحملناپذیر نیست. آری؛ تنها کمی عجیب است... کمی عجیب...