خوانِ هشتم با نوای سه‌تار:

دیروز در راه به یاد آوردم که در دوران مدرسه تقریباً هرروز پس از مدرسه با دوستانی که صمیمی می‌پنداشتم، تلفنی صحبت می‌کردم؛ تا ساعت‌ها! آن زمان‌ها خسته نمی‌شدم و همه‌اش ثانیه‌شماری نمی‌کردم که قطع کنم. این روزها اما ماجرا فرق می‌کند. من از حرف‌های عادی روزمره خوشم نمی‌آید. "سلام، خوبی، تو چه خبر؟" حال مرا خوب نمی‌کند. این‌ها بسیار عادی‌تر از آن هستند که مرا سر ذوق بیاورند. اما اگر دربارهٔ کتابی که به تازگی خوانده‌ای و چیز مهمی که از آن دریافته‌ای صحبت کنی، با تو همراهی می‌کنم. اگر از تجربه‌ای که به تازگی پشت سر گذاشته‌ای و درسی که گرفته‌ای صحبت کنی، بسیار خوشحال‌تر می‌شوم. اگر از صدای ساز جدیدی که توجهت را به خودش جلب کرده بگویی، لا به لای تار و پود نُت‌هایش غرق می‌شوم. اگر از زندگی گذشتهٔ آدمیان بگویی، اگر دربارهٔ زحل و اورانوس و برگ‌های پاییزی چیزی در چنته داشته باشی... آه که اگر از برف و شب‌های بارانی بگویی... یا حتی اگر غذای جالبی را به تازگی امتحان کرده‌ای یا خودت درست کرده‌ای... همهٔ این‌ها بسیار جالب‌تر از پرسش‌های تکراری بیهوده‌ایست که بیشتر آدم‌ها همیشه در دست دارند. اگر از چیزی بگویی که برایش ذوق داری، مرا هم سر ذوق می‌آوری :)

البته چندوقتی هست به این رسیده‌ام که کسی هنوز نمی‌داند من به راستی کیستم؟ و نمی‌داند که اگر می‌آیم اینجا و خودافشایی می‌کنم، همه‌چیزِ همه‌چیز را نمی‌گویم. چرا که همه‌چیز گفتنی نیست، فهمیدنی است.

امروز رفته بودم تا اندکی آدم‌ها را تماشا و آنالیز کنم. جلوی درب ورودی دانشگاه تهران را برگزیدم. به قول A آنجا به صحنهٔ تئاتر می‌ماند و پر است از آدم‌های گونه‌گون که می‌آیند و می‌روند.

همچنین آنجا چندتا از نوشته‌هایم را برایش خواندم و او نیز سه‌تار می‌زد.

برایش تعریف کردم که سال کنکور خوان هشتم اخوان را با چه سوز و گدازی می‌خواندم و استاد ادبیاتم چقدر از من تعریف کرده بود🤭 در آنجا هم اتفاقاً خوان هشتم را با سوز و گداز خواندم و او سه‌تار زد :)

خیلی صحبت کردیم و سپس رفتیم که از آبمیوه‌فروشی معروف انقلاب، چیزی بخریم. شیک تیرامیسو گرفتم و به نظرم خیلی خوشمزه نبود. خرسند نبودم :)

اما از امروز چرا...💚