38
روز تماس تلفنی:
از آنجایی که دیگر از سفر خسته شده بودم، برآن شدم که امروز کار دیگری کنم. اپیزود دوم از زندگی پابلو اسکوبار را شنیدم و اینکه چطور دولت کلمبیا و آمریکا میکوشیدند او را به زانو دربیاورند و نمیتوانستند. اینکه پول تا چه اندازه میتواند قدرت بیاورد و برای تو نفوذ بخرد.
گاهی اوقات خونسردی آدمها بیشتر میتواند دیگران را به مرز جنون برساند. کاری که پابلو میکرد نیز همین بود. با خونسردی هرچه تمام، تهدید میکرد، تصمیم میگرفت و به راحتی هرچه تمامتر آدم میکشت. آن دوران کلمبیا باید جای وحشتناکی بوده باشد چون تو به عنوان یک شهروند معمولی هیچوقت نمیتوانستی بدانی چه سرنوشتی در انتظارت است و چه زمانی پابلو نقشهای میکشد که یکی از مخالفانش را از سر راه بردارد و از قضا این خار توی چشم تو هم میرود. یعنی ناخواسته تو نیز تهدید میشوی یا حتی کشته.
امروز با سه نفر تلفنی صحبت کردم و به عنوان یک درونگرا باید بگویم احساس میکنم مغزم دارد متلاشی میشود. به ویژه هنگام صحبت با نفر سوم چون از او اصلا خوشم نیامد :) "کسلکننده" بود.
کتابی که سفارش داده بودم نیز امروز آماده شد و برای ارائهام باید رویش کار کنم.