جهانگردی:

ماداگاسکار مقصد امروز بود. آنجا هم مثل آمازون یک‌سری قبایل خاص دارد که به ابتدایی‌ترین شکل ممکن می‌زیَند. مثلاً اینگونه که حتی کاملا عریان دم دریاچه و رود می‌روند و بدنشان را می‌شویند. دربارهٔ دریاچهٔ طلایی و آن تنهٔ درخت میان شکافته که می‌شد از آن به عنوان قایق بهره برد، چیزهایی شنیدم. صخره‌های جینگی با دره‌هایی عمیق که جزو طبیعت خاص همانجاست و چشم‌اندازی وسیع را ایجاد می‌کند. نکتهٔ جالب ماجرا آنجاست که ماداگاسکار هنوز از گزند گردشگران در امان مانده است و این به راستی خوشحال‌کننده است. شاید قسمت ناراحت‌کننده این باشد که در آفریقا مردم در فقر زندگی می‌کنند؛ در فقری واقعاً شدید. حتی با وجود اینکه آفریقا از زیباترین و ثروتمند‌ترین قاره‌ها از نظر منابع طبیعی و موجودات است.

لابد نام درختان بائوباب را در کتاب شازده کوچولو به یاد می‌آورید. آنها نیز در ماداگاسکار هستند، اگر دقیق‌تر بگویم خیابانی پر از این درخت‌ها در میان مورونداوا(Morondava) و یک شهر دیگر می‌باشد. آن را همچون مهری بر این پُست کوبیده‌ام :)

دلم می‌خواهد در مورد یک شهر جالب که از قضا پایتخت ماداگاسکار نیز به شمار می‌آید چیزهایی بگویم 🥰 نامش آنتاناناریوو یا Antananarivo است. در آنجا انگار زمان ایستاده است. برای نمونه بافت شهر و اتومبیل‌هایی که در آنجا هستند بسیار قدیمی هستند. با اینکه پر از رنگ است و خیلی زیبا و دوست‌داشتنی، اما مردمش فقیر هستند. قیمت چیزها نیز در آنجا به طرز باورنکردنی‌ای پایین است. نگارهٔ دوم را از این شهر در اینجا می‌کوبم. نگارهٔ سوم نیز یک ماشین قدیمی است که در ماداگاسکار به عنوان تاکسی کار می‌کند.

این روزها اندکی به حوزهٔ گردشگری وارد شده‌ام و می‌کوشم کمی دادهٔ تازه به گنجینهٔ ذهنم بیفزایم. این‌کار را از روی علاقه می‌کنم🥰

امروز همچنین اندکی به چرایی مسیر شغلی اندیشیدم. آدمی باید دلایل محکمی برایش داشته باشد و البته باید بگویم برای نمونه "چشم و هم‌چشمی" دلیل خوبی نمی‌تواند باشد. همانطور که در هیچ چیزی و هیچ کاری، دلیل خوبی نبوده است.