33
e Wut:
امروز برایم روز خشم بود و از آن روزهایی که روز من نبود :) چون از آسمان و زمین برایم میبارید. دستفروشان مترو واقعاً علاوه بر آلودگی صوتی همهاش به من برخورد میکنند؛ یا خودشان، یا چرخشان یا ساکشان یا آن بیلبیلکی که رویش گردنبند و دستبند و پابند و انگشتر و از این دست گذاشتهاند. بعد جالب است که بسیاری از آنها بسیار گستاخ هستند و همینطور میزنند و درمیروند و انگار مترو خانهٔ پدریاشان است! و ما مهمان هستیم!
پیش از اینکه عکسی که امروز در وب گذاشتم را بارگذاری کنم، چندباری دلم خواست که اینکار را نکنم. بالاخره وجههٔ خودم به عنوان نویسنده در برابر خوانندگانم اندکی به خطر میافتد اما من همیشه میخواستهام که خودم باشم و این وجه بیادب من است. چرا سرکوبش کنم؟ کسی هم هست که فحش ندهد و یا بلد نباشد؟ حتی اگر چنین آدمی وجود خارجی داشته باشد، حاصل سرکوب وجه بیادبش است. و اینجور آدمها اتفاقاً بیتربیتتر هستند. چون "اغلب آن کسی که فکر میکنیم در باغ نیست، خودش صاحب باغ است" :) و نتیجهٔ سرکوب، برگشت همان حس با قدرت چندبرابر است. در نتیجه اگر کسی در میان شما اینطور میاندیشد که در اثر خواندن پستهای من بیادب میشود یا هرچیزی، بهتر است تشریفش را ببرد🙂 و از اینجور وبلاگنویسها در طول مدت وبلاگنویسیام چندین نفر دیدهام و راستش با اینکارشان بیشتر از چشمم افتادند و دیگر از آنها خوشم نمیآید. همچنین خوشحالم که فیلتر شدند و نشان دادند که دوستان واقعی نبودند. به هرحال من اصلا ناراحت نمیشوم اگر چنین تصمیمی گرفتید. چالش صد روزه به روشنی نشان میدهد که برای خودم مینویسم💚
اگر خواستید باشید به قول الیشاع قدمتان سر چشم😊 در غیر اینصورت خیرپیش.