10
دوان دوان:
آنچه امروز را از روزهای پیش جدا میکرد، دیدن تولد استاد بیرون از دانشگاه بود. وی معتقد بود که تولد او اشتباه مادرش بوده است و وقتی یکی از بچهها گفت: چه اشتباه خوبی!، او تنها لبخند زد :)
یکی از همکلاسیهایم برایش کیک خریده بود. او شمعهایش را فوت کرد و خوشحال بود.
بعد قرار شد برویم شام بخوریم. که همینطور هم شد. من و یکی از همکلاسیهایم میخواستیم زودتر برویم. یک پیتزا با هم گرفتیم. چرا که پیش از آن کیک تولد خورده بودیم و سیر بودیم. با اینکه دو نفری میخواستیم یک پیتزا را تمام کنیم و به چند نفر دیگر هم از پیتزای خودمان دادیم، به زور تمامش کردیم. اندازهاش بزرگ بود :)
حالا استاد از ما میخواست که تعارف نکنیم و هرکس برای خودش سفارش بدهد. نمیدانست که ما به راستی تعارف نکرده بودیم بلکه واقعاً جا نداشتیم. این را هم بگویم که استاد خیلی بدش میآید که کسی هزینه را حساب کند. او خودش همه را پرداخت.
من و همان دختر بلند شدیم که برویم. دوباره به استاد تولدش را تبریک گفتیم و تشکر کردیم. یکی از پسران همکلاسیام هم سریع از جا برخاست که با من تا مترو بیاید. سه نفری رفتیم بیرون. آن دختر به سویی رفت. من و آن پسر هم سوی دیگری. و اینگونه از هم جدا شدیم.
چیز دیگری که امروز را از بقیه روزها جدا میکرد، این بود که تا مترو دویدیم. خیلی تصویر جالبی بود. دوان دوان در خیابان :)))))
ما دقیقاً به آخرین قطار رسیدیم :) و حتی اگر یک دقیقه دیرتر رسیده بودیم، از دستش میدادیم...