7
لبخند نادیده ولی گیرا:
اگر از من بپرسند خوشحالکنندهترین جملهٔ امروزت چه بود میگویم: "لبخندت از پشت صدایت نمایان بود." که استاد وقتی داستان خودم را تعریف کردم، به من گفت. او میگفت معمولاً نمیشود لبخند را از پشت صدا دید ولی در صدای تو به روشنی میشد حسش کرد :)❤️
امروز حتی داشتم برای جلوی دوربین رفتن و Webcam روشن کردن آماده میشدم. ساده بودم. موهایم را شانه کشیدم. لباسم را تکاندم، زیراندازم را مرتب کردم و لپتاپ را همراه میز کوچکی که در زیرش قرار داشت، اندکی به سمت چپ کشیدم. تنها کاری که در آن لحظه دلم خواست برای چهرهام انجام بدهم این بود که ابروهایم را مرتب کردم و رژ زدم. رژ قرمزی که هدیه گرفته بودم. گفته بودم قرمز چقدر به من میآید؟🤩
اما خب نیازی به دوربین نشد. من حالا تنها برای خودم زیباتر شده بودم. قرار نبود کس دیگری مرا از پشت دوربین ببیند.
خیلی جالب بود. استاد هم مثل تراپیستم فکر میکرد من خودم را آنگونه که واقعاً هستم نمیبینم و زیادی توسط خودم دست کم گرفته میشوم. این یعنی خطای شناختی. اما خب من از نخستین باری که تلاش کردم داستان خودم را تعریف کنم، بهتر شدهام. قبلترها بیشتر از این خودم را دست کم میگرفتم و کمتر میشناختم.
اِ اِ کردن هنگام صحبت خوب نیست. این آواییست که حتی مرا هم آزار میدهد اما خودم امشب آن را در صحبتهایم داشتم.
امروز استاد همچنین گفت که شادی واقعی همان وجود داشتن است. همین که میتوانی دست و پایت را تکان بدهی، ببینی، بشنوی، ببویی، بچشی، لمس کنی. همین که میتوانی ببندیشی، لبخند بزنی، غذا بخوری، راه بروی و صحبت کنی. همهٔ اینها شادی هستند. معیارهای زندگی مدرن با ما چه کردهاند که دیگر از این چیزها خوشحال نمیشویم؟
امروز همان لحظهای که داشتم داستانم را تعریف میکردم، به نکتهای از خودم رسیدم که یک لحظه از ذهنم گذشت چیزی دربارهاش نگویم اما بر آن حس چیره شدم و بیانش کردم. نباید از تعریف کردن زخمهایت خجالت بکشی. از همه چیزهایی که اذیتت میکند یا به خاطرشان ناراحت میشوی. از همه بارهایی که تلاش کردی ولی به چیزی که میخواستی نرسیدی. صحبتکردن دربارهٔ زخمهایت داستان تو را شنیدنیتر میکند. واقعیتر میشوی و آدمها تفاوت داستان واقعی و ساختگی را متوجه میشوند. دقیقاً به همین دلیل است که از آدمهایی که همهاش درباره فلان توانایی و فلان دستاورد صحبت میکنند خوشم نمیآید. آنها خیلی ساختگی و کوتهبینانه به زندگی نگاه میکنند. مگر میشود زنده باشی و زخمی روی قلبت نداشته باشی؟ مگر میشود همیشه موفق شده باشی و هیچگاه شکست نخورده باشی؟ هیچگاه ناراحت نشده باشی، زمین نخورده باشی، گریه نکرده باشی؟ تو چنین داستانی را باور میکنی؟!
نظرات این پُست را باز میگذارم. چون پرسشی از شما دارم. شما اگر بخواهید داستان زندگی خودتان را تعریف کنید، به چه مواردی اشاره میکنید؟ مایلید چه چیزهایی را درباره خودتان و زندگیتان بیان کنید؟ خودتان را چطور تعریف میکنید و میبینید؟ آیا دربارهٔ زخمهایتان هم سخن میگویید؟
خوشحال میشوم اگر دوست داشتید پاسخ بدهید🧡