حرف‌های ناگفته:

داشتم با خودم می‌اندیشیدم که آدمیان چطور در دم دگرگون می‌شوند. درست در همان زمانی که گمان می‌کنی قرار است بی‌دگرگونی بمانند و می‌توانی به آنها تکیه کنی. همان زمانی که دلت قرص می‌شود. احتمالاً به خاطر تغییر نگرش آنهاست یا چیزهایی که گمان می‌کنند از تو فهمیده‌اند و به رویت نیاورده‌اند.

قشنگ گفته‌اند که "آدمها به اندازهٔ حرف‌هایی که به هم نمی‌زنند از هم دور می‌شوند".

اما من هیچگاه نتوانسته‌ام این را به آنهایی که با من در ارتباط بودند، بفهمانم :) متاسفم! به راستی متاسفم! حتی برای خودم که این را نفهمیده‌ام.

غرور اگرچه که مهم است اما خیلی جاها باعث تاوان‌های سنگینی می‌شود.

امروز یکی از پرونده‌های باز ذهنم را بستم. درواقع چند قسمت آخر پوست شیر که باید خیلی وقت پیش می‌دیدم و فرصت نکرده بودم را دیدم. هم خیلی تأثیرگذار بود و هم برانگیزاننده احساسات عمیقی. "داغ" آدمها را عوض می‌کند و از آنها چیزی می‌سازد که هیچگاه نبوده‌اند.

امروز فلفلی و سامی خیلی پرواز کردند. و همچنین زیاد روی سرم، دستم یا سایر اعضای بدنم نشستند. کلی هم نوازششان کردم. خیلی وقت بود فلفلی را نمی‌دیدم...

سرم اندکی درد می‌کند...