نقطهٔ عطف
فکر میکردم باید دو روزی گذشته باشد اما تاریخها این را نمیگویند. گویی اطلاع ثانوی آنقدرها هم طول نکشید.
در این دو روز در حالی که میکوشیدم اوضاع خانه را سر و سامان بدهم و اندکی از بار زندگانی جمعی را به دوش بکشم، به یکسری چیزها اندیشیدم. مثلاً یادم آمد چقدر نیاز داشتم به بعضی آدمها که برای همیشه کنارم باشند اما آنها هربار به بهانهای مرا رها کردند و از من دور شدند. حتی اگر بهانهشان مدتی دوری از فضای مجازی بوده باشد. میتوانستند با تلفن خانهشان به من زنگ بزنند اما آن را هم دریغ کردند. آنها میخواستند از فضای مجازی و "من" دوری کنند. اینک با تمام قلبم از آنها متنفرم. مثل کودکی که بیدلیل با پدر و مادرش قهر میکند. من نیز میخواهم پاسخشان را ندهم تا یاد بگیرند نباید تنها هر زمانی که با من کاری داشتند از من یاد کنند. اینگونه حتی همین اندک آدمهایی که برایم ماندهاند را هم از دست میدهم. به درک!
یادم آمد که من چقدر ناخواسته آدمها را رنجاندهام. با اینکه دلم نمیخواست سخنانم را که از روی لجبازی و شوخی_که اصلا شبیه شوخی نبود و شاید این نوع شوخیها تنها مخصوص من است_ به زبان آورده بودم، جدی برداشت کنند و دلخور شوند، اما آنها جدی برداشت کردند و سپس دلخور شدند! از خودم بدم میآید که این کار را کردم. از آنها هم بدم میآید که مرا نفهمیدند!
نظرات را بستهام چون نمیخواهم انتظاری داشته باشم. نمیخواهم هربار از خودم بپرسم: فلانی چرا دیگر اینجا نمیآید؟ نکند باز رنجاندمش؟ آیا نباید فلان حرف را به او میگفتم؟ و اینکه مجبوری به اینجا نیایید. هرچند که من این سوالها را بارها از خودم پرسیده باشم. تنها زمانی بیایید که شوقی برای خواندن نوشتههایم داشته باشید.
ادبیات نوشتنام را دگرگون ساختهام. زیرا با خودم اندیشیده بودم که شاید زیادی ساده سخن میگویم. زیادی همهچیز را باز میکنم. اینگونه، خوانندهها دیگر نمیاندیشند. البته دلیل دیگری هم داشت. اینکه اینطور نوشتن برای من یکجور نوستالژی به شمار میآید. و همچنین اینکه من هم "میتوانم" درست مثل همه نویسندههای دیگر اندکی از ذوق ادبی خودم را در نوشتههایم وارد کنم.
دیشب دلتنگ بودم، دیشب شبی پُر از دلتنگی بود. حتی تا زمانی که چشمهایم را ببندم، فشرده شدن قلبم را حس میکردم. اما دلتنگی دلیل خوبی برای برگشتن نیست؛ هیچوقت نبوده است :)
خب دیگر، بروم پی زندگیام،
نیکباد روزگارتان!