رویا بافتن وقتی در تنگناهای زندگانی هستی، سرخوشَت می‌کند. اما چه رازیست که همین که از آن تنگناها بیرون می‌آیی، گویی این تو نبودی که آن رویاها را بافته بودی و دیگر شوقی هم در تو نیست؟

شاید آن رویاها گُریزِ تو بودند از آن مبارزهٔ رو در رو، از آن لبهٔ پرتگاهی که قرار بود تو را به ورطهٔ نابودی بکشاند.

سخت نمی‌گیرم به تو اگر روزهاست که جز خیره شدن به سپیدی دیوار، هیچ نمی‌کنی البته اگر به کلاس درس رفتن را از آن جدا کنیم.

تو را اینک همانند یک زخمی در جنگ می‌بینم که باید هیچ نکند و بگذارد زخم‌های برآمده از آن جنگ سخت هراس‌آور بهبود یابند.

تا چند روزی هیچ نکن و نگذار این هیچ نکردن مایهٔ آزارت شود. با خیالی آسوده هیچ نکن. با شادمانی هیچ نکن. با آرامش هیچ نکن.

البته چند روزی هست که به این پرسش می‌اندیشی: که چه بشود؟

بکوشی که چه بشود؟ سحرگاهان برخیزی و ورزش کنی که چه بشود؟ پژوهش کنی که چه بشود؟ و بسیار "که چه بشود" های دیگر.

البته که هنگامی که به پاسخ این پرسش‌ها که همه از یک جنس هستند می‌اندیشی، گویی غم جهان را روی سینه‌ات سنگین می‌سُهی. همچون آواری از درد و بدبختی که یکباره روی سرت می‌ریزد و پاسخ این پرسش‌ها لابد لا‌به‌لای همان آوار است...

تنها امیدوارم که پروانهٔ آبی امید را دوباره روی دست‌هایت بیابی زیبای من💙