ای کاش آدما میدونستن ممکنه با نفرت یاد بشن!
توی راهنمایی یه مدیر داشتیم ک تا آخر کل دوران راهنمایی منو نشناخت!فکر میکنم دیگه اسم کل بچه های مدرسه رو میدونست ب جز من!دلیلش این بود ک این آدم یه جوری رفتار میکرد ک من ب شخصه پیشش احساس حماقت می کردم و یه غول وحشتناک بود برام.یه بار باعث شد ب طرز فجیعی گریه کنم و از اینکه اون اشکهای لعنتی نتونستن یه ذره بیشتر منتظر بمونن تا من پیش اون عوضی گریه نکنم، حس خیلی بدی داشتم! ازش متنفر بودم و حتی با گذر اینهمه سال حسم نسبت بهش عوض نشده و اگه خیلی بخوام در حقش لطف کنم میگم ک هیچ حسی نسبت بهش ندارم!یادمه ک آدمای خودشیرین رو خیلی دوست داشت و بهشون بها می داد ولی اون بچه هایی ک پیش اون آدم خودشیرینی میکردن رو اصلا درک نمیکردم!البته چرا درک میکنم اینجوری نفوذ بیشتری در مدرسه براشون فراهم می شد!من جزو دانش آموزای خوب اون مدرسه بودم نه معمولی بودم و نه تنبل اما با این حال اون منو نمیشناخت!این خیلی برام دردناک بود تو اون دوران و هنوزم ک هنوزه دردش واسم کم نشده.همش با خودم میگم:چرا؟مگه من چیکار کرده بودم یا چجوری بودم ک منو نمیدید؟حس نادیده گرفته شدنی ک با یه خودشیرینی ساده میتونست حل بشه رو اینجوری حل نکردم!الانم دارم خیلی دل خوش کنک ب خودم میگم:حتما اون سعادت شناختن منو نداشته! شایدم واقعا حقیقت داشته باشه!