سالها پیش وقتی کودکی بیش نبودم، یکی از کارایی که همیشه انجام می‌دادم نقاشی کشیدن بود. حتی یه دفترچه کوچولو داشتم که چیزایی که خوشم می‌اومد ازشون رو توش می‌کشیدم. نقاشیای من گاهی پُر از داستان بودند...

پیش از اون سالها علاقهٔ خاصی به رنگ‌آمیزی داشتم. دفترهای رنگ‌آمیزی با انگشت و آب و سایر رنگ‌آمیزی‌‌ها رو انجام می‌دادم. حتی یه سری CD داشتم که چیزای گوناگونی توش داشت. برای نمونه یکی از اونا لوح نقاشی بود و می‌شد نقاشی‌هایی رو توش رنگ کرد :) با کلی شوق و ذوق این‌کار رو می‌کردم؛ در حالی که پشت کامپیوتر قدیمی‌مون نشسته بودم :)))

امروز هم که حس می‌کردم دلهرهٔ زیادی تو وجودم جریان داره، بر آن شدم که این نقاشی‌های چاپی بی‌رنگ رو رنگ‌آمیزی کنم. گمان می‌کنم دست کم مال هشت، نه سال پیش باشند. اون روزی که رفته بودیم خونه عموم اینا و دخترعموم یه عالمه از اینا رو به من داد :)

حالا که بهش نگاه می‌کنم شمعشو خیلی خوب درآوردم🤗❤️ خودم تو ذهنم این بود که لباس خوابشو کلا سرمه‌ای کنم ولی اون ماژیکم تموم شده بود :)))) این شُد که رنگارنگ دراومد🙂 عا راستی یه نکته: مدادرنگیامم گم کردم🙂 خیلی بده بزرگ‌شدن؛ خیلی :)