کلیک

میدونی مهربانم؛

من به خاطر وجودت خیلی خوشحالما💜 حتی به وجد میام با رسیدنت، با انجام دادن دونه دونه کارهات، با پشت سر گذاشتن همه‌چیز به تنهایی... اما گاهی نمیدونم چرا همه‌چی اونجوری نمیشه که فکر می‌کردی قراره بشه یا "باید" بشه.

دوران امتحانات مثل قطاری می‌مونه که تو سوارشی و هر ایستگاه یکی از آزمون‌هاته. اونا بالاخره از راه می‌رسند چون قطار پیوسته می‌گذره و میره، قطار نمی‌ایسته. حتی بعد از آخرین آزمون، اون به راهش ادامه میده با این دگرگونی که تو ازش پیاده میشی و رفتنشو تماشا می‌کنی!

امروز غرق نورم اما حرارتش داره می‌سوزونه منو. اینم لابد یکی از برداشت‌های منفی دربارهٔ نوره. حتی "نور" هم همیشه خوش‌بینانه دیده نمیشه.

وقتی می‌خواستم فشاری که رومه رو نشون بدم، اونو به باری تشبیه کردم که روی دوشمه. به حانیه می‌گفتم فعلا 120kg هست و پس از هر امتحان 20kg رو زمین میذاشتم. با ذوق فریاد می‌کشیدم: شد صد کیلو! و دوباره و دوباره و دوباره به ایستگاه‌ها می‌رسیدم و اون بیست کیلو رو تو هر ایستگاه جا میذاشتم. حالا که بهش می‌اندیشم، بی‌گمان بیش از اینها بوده؛ انگار که باز خیلی خوش‌بینانه برداشت کرده باشم...

کتاب رو که باز می‌کنم، درمی‌یابم آسان نبودنش رو و حتی نمیدونم چطور می‌خوام جمع و جورش کنم برای فردا. هرچی که هست این‌بار اما کم‌کاری نبوده و تو هم همچو من خیلی خوب اینو میدونی :)

هراس تا کِی؟ دریافته‌ام که زبان آکادمیک، زبانیست دشوار و برای فهمیدنش کوشیدن باید. اما کوشش چیه؟ و در واژه‌نامهٔ تو چطور معنا میشه؟

این‌بار برات می‌نویسم که بگم بکوش تا حلش کنی. باید به این بیندیشی که از چه راهی و چطور؟ به انرژی‌های منفی گروه هم توجه نکن. بی‌گمان بهترین تصمیم رو می‌گیری و از پسش برمیای. من نیز به تمامی باورت دارم🩵

و دوستت دارم🫂