جهان، خاموش!
یه چیز خیلی عجیبی که در مورد من وجود داره اینه که قشنگ حسّامو به اونایی که نزدیکمن منتقل میکنم. یعنی برای نمونه اگه استرس داشته باشم اطرافیانم هم یه آشفتگیای درونشون حس میکنند. یا اگه حال روحیم بد باشه قشنگ تابلو میشه. یا مثلاً بارها شده خسته بودم و سر کلاس استادم برگشته گفته: مهربان امروز جدی به نظر میرسه! در حالی که من فقط خسته بودم. یعنی انقد همیشه نیشم بازه که وقتی لبخند نمیزنم فکر میکنه جدی شدم؟ وقتایی که اینجوری ام همون وقتاییه که هیچکس جرأت نمیکنه سمتم بیاد! همون وقتاییه که اگه پسری بهم تیکه بندازه دندوناشو خرد میکنم تو دهنش. حتی همین پیرمردی که امروز وقتی از کنارش رد شدم گفت: نچ نچ! چون مقنعهام افتاده بود. نمیدونم این محدود به جغرافیاست یا نه ولی حتی حسنا هم بارها بهم گفته وقتی ناراحتی انگار آدم وارد یه جنگل تاریک سحرآمیز میشه و قشنگ انگار یه بخشی از جهان خاموش میشه🖤
پ.ن: همین روزا یه خانومه رو دیدم که تو ایستگاه داشت گریه میکرد. بهش نزدیک نشدم. گریه فرق میکنه. وقتی کسی گریه میکنه بهش زل نزنید. نباید کاری کنید که حس بدی بهش دست بده. راحتش بذارید.
پ.ن دور: امروز خیلی به این فکر کردم که چقدر بعضی رفتارا و بعضی حرفا بار معنایی منفی برام داره و چقدر اذیتم میکنه. طول میکشه تا همهچیز درست بشه. طول میکشه تا این آدمای بیکار درست بشن. به نظرم یکی از مزخرفترین شغلایی که یه آدم میتونه داشته باشه حراست دانشگاهه. قشنگ سر تا پات رو ورانداز میکنند و وقتی رد میشی میری یا بهت گیر میدن یا وقتی رفتی پشت سرت میگن دیدی مانتوش چقد کوتاه بود؟ یا برای چی شلوارش اینجوری بود؟ یا هرچی. یا هرچی. دیدم که میگما. فکر کن یارو شغلش زل زدن به تیپ و قیافه توئه و گیر دادن بهت. فکر کن! دغدغهاش اینه که ملت چی پوشیدن. بابتش پولم میگیره! ای خدا اینا کی میفهمن که باید دغدغههای مهمتری داشته باشند؟ چرا این چیزا رو کردن تو مخ اینا؟
میشنوی صدامو؟ من از این قضیه خیلی آسیب دیدم :)