Ich bin so wie ich bin :)
Ihr habt mir mein Leben doch geschenkt
Doch ein Stück davon behaltet ihr
Merkt ihr nicht, dass unsere Zeit verrinnt
Wir könnten so viel tiefer gehen
Wollt ihr denn nicht hören was in meinem Herzen klingt
Fangt mich auf, einfach nur auf und nehmt mich so wie ich bin
Ben böyleyim
Ben böyleyim
Ben böyleyim
Ben böyleyim
Ben böyleyim
Ben böyleyim
لذتبخشترین حس دنیا برای من مراقبِ خودم بودنه💜 شاید سختترین کار دنیا هم باشه. چون آدمی در طول روز پُر میشه از سُهِشهای گوناگون؛ ناامیدی، ترس، خشم، بیحوصلگی، شادی یکباره و خیلی چیزهای دیگه.
اینکه بتونی خودت سرپرستی سهشهات رو به عهده بگیری خیلی مهمه.
تو که جدای از خودت نیستی مگه نه؟ اگر طوفانی درون تو به پا میشه، تو هم دقیقاً در میان اون طوفانی.
برای اینکه بتونی خودتو نجات بدی، وجه خردمند تو باید فاصله بگیره از اون آشوب. باید جدا بشه از تویی که توی اون طوفانه. تنها در این صورته که میتونی خودت دست خودتو بگیری. شاید برای رخ دادن این رویداد باید اندکی به خودت زمان بدی و بذاری دقایقی از اون طوفان بگذره.
مهربانم؛
میخوام برات بنویسم؛ برای تویی که باشکوهترینی برای من💜
یه روزایی هست که باید هیچکاری نکنی. هیچکارِ هیچکاری.
و نباید براشون خودتو سرزنش کنی. چرا که من پُرکارترین روزهاتم دیدم. چند روز هیچکاری نکردن حتی اگه کلی کار برای انجام دادن داشته باشی، حق توئه.
میدونم که حالا پُری از دلهُره و همش خودت رو به خاطر این چند روز کاری نکردن سرزنش میکنی.
اینم میدونم که یکی از دلایل هیچکاری نکردنت _که البته دلیل خیلی مهمی هم هست_، اضطراب بالای تو در مورد آینده و اینکه چی قراره بشه بوده. با خودت گفته بودی من چطور میتونم اینهمه کار رو انجام بدم در حالی که وقت زیادی هم ندارم؟ و در خلوت خودت بسیار ناامید شده بودی.
من شاهد همهٔ اینا بودم. حتی اون لحظهای که لبخند از صورتت محو شد و چشماتو بستی. چهرهٔ بیروحت رو خیلی خوب یادمه.
با اینکه میدونستی نوشتن کمکت میکنه انرژیهای منفیت تخلیه بشه، ولی قلم به دست نگرفتی. چون دلهرهات انقدر زیاد بود که قلم تو دستت میلرزید. اون لحظه تنها تونستی از چیزهایی که ذهنت رو به خودش مشغول کرده بود برای اجی حرف بزنی. شاید اون لحظه منم در میانهٔ اون آشوب بودم و نمیتونستم کمکت کنم :)
کلا چندوقتی هست که وقتی اینگونه آشوبی، به سمت نوشتن نمیری. شاید اینم یه مدل دیگهاش باشه. کاری رو بکن که اون لحظه حالت رو خوب میکنه💚
من همیشه باورت دارم؛ حتی زمانهایی که تو این حقیقت رو باور نداری :)
دوباره دست در دست هم همهٔ اینکارهایی رو که انقدر نگرانت کردند، انجام میدیم. خواهش میکنم انقدر خودتو آزار نده. نمیتونم ببینم داری جلوی چشمام ذره ذره آب میشی. مگه نمیدونی من دوستت دارم؟ :(❤️
کانال موسیقیهای بیکلاممون همچون گنجینهای برام ارزشمند هستند. اینا کمکت میکنند در هنگام انجامدادن کارهات احساس تنهایی نکنی :)
آهنگی که به این پست سنجاقش کردم رو با مهر بهت پیشکش میکنم💌
این موسیقی رو Elif برای مادر و پدرش خونده. یه جورایی درد و دله.
اما یه چیزی که در سرتاسر این موسیقی تکرار میشه، این جملهست:
!Ben böyleyim
من اینگونهام!
به این معنا که پدر و مادرها قرار نیست انتظار داشته باشند فرزندانشون آرزوهای اونا رو محقق کنند. اگه آرزویی داری، این تویی که باید برای تحققش بکوشی نه فرزندت. تنها بپذیر فرزندت رو؛ همونجوری که هست :)