زود
از وقتی که یادم میاد همیشه حساس بودم.
حساس بودم به چیزهایی که حتی برای دیگران مهم نبود؛ حتی حسش نمیکردند :)
اما من درکش میکردم و تنها من درکش میکردم :(
آره... من زود خشمگین میشدم، زود ناراحت میشدم و تا مدتها ناراحت میموندم. حتی نمیتونستم طرف رو ببخشم. هرچقدر هم که میکوشید دلم رو به دست بیاره نمیتونست. چون یه بخشی از من شکسته بود و دیگه درست نمیشد و اون موقعی که داشت با رفتارش باعث شکستن من میشد باید این چیزا رو در نظر میگرفت :)
یکی از چیزایی که هیچوقت ندیدم کسی کاملاً برآوردهاش کنه این موضوع بود که من واقعاً میخواستم به تکتک پیامهام پاسخ داده بشه، همونطور که خودم اینکار رو میکردم.
خیلی وقتا چون نمیخواستم این اتفاق بیفته و از دست طرف ناراحت بشم، جلوی چیزایی که خیلی شوق داشتم بهش بگم رو میگرفتم تا زمانی که پیاممو جواب بده و اگه اینکار رو نمیکرد اون چیزارم بهش نمیگفتم :) حتی زمانی که پاسخ میداد، چون دیر شده بود، شوق من هم از بین رفته بود :) همهٔ اینا منو از اون دور میکرد؛ دور و دور و دورتر.
اما درواقع هیچکس نمیتونست مدت طولانی این نقاب رو بزنه که داره به تکتک پیامهام اهمیت میده در حالی که اینطور نبود :)))) فکر کنم فقط کسی که وسواس فکری داره میتونه به این پایبند باشه :)))) حالا شایدم نه در این حد. بهتره بگیم کسی که حساس به حساسیتهای من باشه :)))
گمان میکنم تا الان تنها اجی تونسته تا حد خیلی خوبی به این هدف برسه :))))))
اگه اشتباه نکنم این نخستین باریه که در این باره تو گلخونهام حرف میزنم و احتمالاً آخرینبار نیز هم.
کوتاه بگم: من خیلی شکننده بودم. دقت کردید که زمان افعالم گذشته بود؟ ؛)
حالا دیگه مثل اون وقتا شکننده نیستم. یعنی خیلی بهتر شدم. همهٔ اینا زمانی رخ داد که از کسی که فکر میکردم هیچوقت بهم آسیب نمیزنه آسیب دیدم :)))
اما خب هنوز هم نمیشه ادعا کرد من آدم حساسی نیستم :)
پس از نوشتن این متن یه "که چی" بزرگ تو ابرای بالای سرم نوشته شد :) خب تنها دلم خواست بیانش کنم :) همین!