ببین نیستی و سیاهه نصف قلبم :)
اونا میخوان که من نباشم اما من می مونم و قوی تر ادامه میدم. تا جایی که توان داشته باشم...
گاهی به این می اندیشم که بعضیا حتی لیاقت خوندن نوشته های منم ندارند. بنویسم که چی؟ اونا حتی از احساسات بد من، از زمین خوردن من خوشحال میشن :)
گاهی حس میکنم تو این فضا حتی خیلی تنهام؛ خیلی خیلی تنهام :)
به این فکر میکنم که چندنفر تا حالا اومدن توی این وب و بهم توهین کردند. اگرچه که مهم نیستند ولی خب گاهی فکر میکنم به اینکه چرا؟ اگر هم گاهی با بی احترامی جوابشونو دادم، به خاطر بی احترامیِ اول خودشون بوده. مثل خودشون باهاشون رفتار کردم و بعدش بعضیاشون باز هم اومدن توهین کردند. به هرحال هرکس دیگه ای هم باشه یه جا دلش میشکنه و من امشب قشنگ حس کردم قلبم شکست و گریه کردم. بیخیال... منم آدم خاصی نیستم که بگم آهم میگیره و فلان. مهم نیست :)
اگه مهربان قبلی بودم، حتما تا حالا رفته بودم :) اما من دیگه اون مهربان نیستم. من با زخمام کنار میام و خودم مرهم میذارم روشون. می مونم تا اگه کسی اینجا رو میخونه، بدونه که یه جاهایی باید قوی بود و ایستاد. اگه میدونو خالی کنی، آدمای بی ارزش دوزاری جاتو پر میکنند و قدرت رو به دست میگیرند. آدمای شایسته هیچوقت نباید میدونو خالی کنند؛ میشنوی چی میگم؟ هیچوقت :)
*یادت باشه که این متنو با اشک نوشتم :)