برات مینویسم با اشکام...
چیز تازه ای نیست اینهمه تشویش که مثل خون توی رگام می چرخه...
فردا برای یکی از درسام ارائه دارم و بسیار دشواره...
راستش واقعا ناامید شدم که از پسش بربیام...
[سرم رو میذارم روی میزی که لپ تاپم روشه و چشمامو می بندم]
ثانیه ها دارن میگذرن و هرلحظه ازم دورتر میشن...
گذر زمان گاهی میتونه خیلی غم انگیز باشه... به ویژه هنگامی که تو جبر نیاز داشتن به تک تکشون هستی...
نحوه فرود اومدن دستات روی کلاویه های پیانو میتونه اونقدر گوناگون باشه که تو هربار داستان جدیدی رو رقم بزنی. چقدر جالبه که موسیقی های بی کلام هم داستانی رو روایت میکنند نه؟ داستانی که هرکسی یه طوری برداشتش میکنه و قابلیت تفسیر به شنونده هاش میده❤️
مهربانم نگریز ازش! تو تنها نیستی که ازش بهراسی، منم هستم :) و البته من قبلا همه این واحدا رو گذروندم و نمره خوبی هم توشون گرفتم و به خاطر اینکه تو برای من عزیزترین هستی، میخوام کمکت کنم❤️
به نظرم دمنوش لیمو و عسل میتونه یه مقدار کمکت کنه. در آرامش بنوشش!
وقتی میگم هیچکس واقعا نمیتونه درکت کنه برای همینه. آدما فقط نتیجه رو می بینند نه اون مسیری که اومدی رو. نه ناامیدی هایی که بینش برات پیش اومد رو و نه مشکلاتی که داشتی رو...
نوشتن باعث میشه باورش کنی. پس برات می نویسم که قوی باشی. مثل همه وقتایی که قوی بودی دخترِ ارزشمندم :)
به برچسب های وبمون که نگاه میکنم چیز جالبی می بینم. انگاری مهربان داره با موسیقی یکی میشه :) و این یکی شدن زیباست...
داستانی هم که من برات می نویسم با فرود اومدن انگشتام روی کیبورد لپ تاپ نوشته میشه و این هم یه جور نواختن به شمار میاد. منتها من واژه ها رو می نوازم و پیانیست نُت ها رو :)
تو این گیر و دار زندگانی، یادت نره همه دفعه هایی رو که تنهایی برای یه چیزی تلاش کردی و به دستش آوردی. یادت نره که تو بار اولت نیست که ارائه میدی. یادت نره بارها افتادن و دوباره برخاستنت رو و یادت نره که میتونی :)
خودت رو با کسی مقایسه نکن. تو توی خط خودت حرکت میکنی و مسیر سفرت با آدمای دیگه متفاوته. نباید انتظار داشته باشی اونا هم همون درختایی رو ببینند که تو میبینی یا تو همون درختایی رو ببینی که اونا میبینند. توی زندگانی، هرکسی از جاده ای میگذره که هیچکس دیگه ای تا حالا ازش نگذشته و نخواهد هم گذشت. پس این هنر توئه که چی ببینی و تصمیم بگیری چجوری این جاده رو بری؛ بدوی یا یواش بری، آهنگ گوش بدی یا گوش به صدای جنگل بسپاری، با ماشین بری یا پیاده، چشماتو ببندی یا باز کنی، بخندی یا بگریی، ناامید باشی یا امیدوار و خیلی چیزای دیگه. البته که همیشه مجبور نیستی گزینه بهتر و شادتر رو برگزینی :)
به هرحال اینو بدون که یکی اینجا هست که منتظرت می مونه تا برگردی و هرچقدر هم که لجباز باشی بازم پیشته.
هروقت هم که نیاز داشته باشی برات مینویسه تا گمان بد به خودت پیدا نکنی.
البته که کنار زدن ابرهای ناامیدی همیشه آسون نیست. به ویژه هنگامی که دلت نخواد چیزی جز تاری ببینی اما گاهی لازمه...
برو برو که کلی کار داری دوست داشتنی من❤️
برات دعا میکنم.
به نیکی میگذره...