اگه وجود من جامه ای باشه، بی حوصلگی لا به لای تک تک نخ هاش، حتی تو تار و پود هر نخش رخنه کرده. حال من اصلا شبیه هوای بهار نیست که آروم، تازه... هرچی که هست انگار حاصل سرکوب کردن یه چیزاییه که درونمه. چیزهایی که نمیشه فهمید چی هستند: خشم، ترس، احساس دیگه ای؟ احساس میکنم نه انرژی کافی برای شروع دوباره همه چیز رو دارم و نه دلم میخواد دوباره همه چی شروع بشه. انگار این بار واقعا به زانو دراومدم. خسته ام، خسته ام، خسته ام... شاید توی دلم هوا خیلی ابری و گرفته باشه؛ جوری که اونقدر گریه کنم که همه دریاهای درونم خشک بشه. بعدش واقعا خودمو بچلونم، یه نفس عمیق بکشم و برم پی زندگیم. حالا بیشتر از هر زمان دیگه ای به تراپی نیاز دارم؛ انگار لایه به لایه وجودم درد میکنه. جدی جدی دیگه خیلی آدما رو جدی نمی گیرم. چقدر جدی به کار بردم! حقیقت اینه که در بیشتر مواقع حق با منه ولی وقتی یکی نمیفهمه خیلی باهاش بحث نمیکنم. شبیه این پیرهای خردمند که میدونن تهش این آدما به حرفشون میرسن و خودشون برمیگردن. فقط نگاه میکنم و سکوت. سکوتی که حاصل بی حوصلگیه. شایدم حاصل هزاران سال زندگانی. به نظر می رسید آدم جالب تری باشم؟ آه، متاسفم! برای همه چیز متاسفم!

امشب که از حموم اومدم موهامو سشوار نکردم که :) و الان موج برداشته... عیبی نداره. اینم یه مدل جدیده از یه دختر بی حوصله و خشمگین :) دین...دین... دین... دیری دین دین...

(: In meinem Herzen gibt es keine Liebe zu mir selbst

(: Also gebe ich Ihnen das Recht, mich nicht mehr zu lieben