تو نه از غیری نه از ما
وقتی با ماشین جایی میریم، من اونی ام که دوست داره همیشه بغل پنجره بشینه و همهجا رو نگاه کنه :)
امشب که داشتم نگاه میکردم خونههای زیادی رو دیدم. به نظر من توی هر خونهای یه داستانی جریان داره؛ داستانی که آدماش اونو میسازند. چراغها که خاموش و روشن میشن، انگار یه نمایش روی پرده میاد و کنار میره و اینو تنها آدمی میفهمه که بیرون اون خونهست :)
میدان آزادی چقدر باشکوهه :) به ویژه در شب. البته شاید این ویژگی شبه که همهچیز توش باشکوهتر به نظر میرسه. امشب که ازش رد شدیم، حس خاصی داشتم. به این فکر میکردم که ایرانی بودن چقدر زیبا اما غمانگیزه. یه لحظه همهٔ این مشکلات رو گذاشتم کنار و به ذاتِ ایرانی بودن و سرزمینی که میتونستیم باشیم اندیشیدم. احساسش پر از شور اما در عین حال آکنده از غم بود چون آدمایی که قدرتِ ساختنش رو داشتند، ویرانش کردند و شاید بعدش هم به ریش ما خندیدند :)
به این فکر کردم که حتی اگه برم،
ایران همیشه وطن من میمونه
و تهران خونهام :)
همچنین به این اندیشیدم که اگه آزادی و رفاه و پیشرفت رو تو ایران تجربه میکردم، برام خیلی شیرینتر میبود تا توی هر سرزمین دیگهای. ذات ایرانی بودن رو نمیتونن ازمون بگیرند. هیچکس نمیتونه :) همیشه یه چیزی ته وجودت هست؛ چیزی که بهت میگه:
.Hier ist das Heim
آه که چقدر این چند خط آغشته است به اشک!
برخی آهنگهای امشب میرفتند تو فاز قدیمی و با بارونی که میاومد، همخوانی داشتند. یکیشونو تو این پست سنجاق کردم📎ریتمش یکم منو یاد آهنگ آناستازیا میاندازه. به هرحال گوارای وجودتون :)🧡